تبليغاتX
حرفی از دل

حرفی از دل

دوس دارم تو هم بدونی

دلم گرفته از دنیا  یه روز از خودم پرسیدم اگه بخوای بمیری چه چیزی با خودت به اون دنیا میبری دیدم نه مالی به کسی بخشیدم  نه اسیری رو ازاد کردم نه فقیری رو سیر  خلاصه منظورم این بود که هیچ کار خوبی انجام ندادم که بخوام بابتش به خودم بنازم وکارهای بدم اونقدری نیست که بنالم راستی؟تکلیف ادمایی مثل ما تو اون دنیا چیه اگه منو جهنم ببرن خب لابد میگم حقم بوده ولی اگه ببرن بهشت تمام عمرم حسرت میخورم که چرا منو به  درجات بالای بهشت نبردن لابد اگه منو ببرن بهشت یه اتاق معمولی بهم میدن میگن بفرما بشین همین جا وتکون نخور نه گلی نه سنبلی ونه حتی صدای بلبلی
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 2:36  توسط مرضیه  | 

قطار زندگی من ایستگاه نداره

از دوری یه مهربون دل بی قراره


حالا دیگه برای من چاره نمونده

میدونم این دنیا دیگه وفا نداره


اینجا دلم گرفته و کسی ندارم

واسم لالایی بخونه خوابم بگیره


کاشکی میشد یکی بیاد پیشم بشینه

صورت زرد پر غمم رو اون ببوسه

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 5:10  توسط مرضیه  | 

خالقا

با تو کمبودها و دلتنگی هایم را روی گلبرگ های خیس یاس رها کردم

 تا زمین آنها را در آغوش بگیرد و به اعماق ببرد تا دیگر احساس نشود .

با تو تمامی نداشته هایی که آرزوی داشتنشان یک لحظه رهایم نمی کرد

 روی بال پرنده های مهاجر گذاشتم تا با کوچشان آنها را به سرزمین دیگر ببرند .

با تو همه بی وفایی های روزگار را روی شن های ساحل نوشتم

 تا موج های دریا آنها را بشوید و پاک کند .

با تو من باغبان مزرعه مهربانی شده ام و پاشیدن بذر محبت بهترین

 سرگرمی ام شده است . دیگر در فریادهایم بغض نیست ،

 خنده لب هایم به تلخی نمی شیند و دیگر حسرتی در عمق نگاهم دیده نمی شود .

دیگر خبری از نگاه های سرزنش آمیز عقل به دل نیست وقتی لرزشش

 به خاطر نگاه توست .

ناخدای کشتی من خوب پیش می رود حتی اگر دریا توفانی شود

گویی کشتی وجودم در لنگر است .

خدایا تو گل قلبم هستی ، با تو قدرت پرواز به بیکرانه ها دارم ،

 با تو عاشق زیستنم ، عاشق لبخند زدن ، به افق رفتن و آسمانی شدنم .

چراغ کلبه دلم همیشه با وجود تو روشن است . با تو برچسب بطلان زدن

 بر نظریه های پوچ ناامیدی را خوب بلدم .

دیگر منتظر سکوت شب ها نیستم با تو هر لحظه در آرامشم .

 دیگر وقتی نگاه های مظلومانه ام را به آرزوهای دور خیره می کنم

 بی اراده نمی بارم چون امید به تو لحظاتم را سبز کرده است .

دیگر واژه های نا ممکن ، محال ، شاید و کاش

نشانی ذهن مرا از یاد برده اند .

با تو تنها ذهن من واژه خواستن را به حافظه اش می سپارد .

نگاه خالصانه و ثابت را تا ابد تقدیمم کن ولطف بیکرانت را نثارم .

من با تو تلاطم عشق را در مردمک چشمانم می پذیرم و هر لحظه نیک شدنم

 را آرزویی رو به تحقق طلب می کنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 5:7  توسط مرضیه  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 5:6  توسط مرضیه  | 

كلي مطلب مفيد داشتم واسه انتشار اما اجازه داده نشد شرمنده علم دوستان ايران عزيز به تمامي مسئولان ايران پرافتخار عرض ميكنم براي ارتقاء سطح علمي جوانان خواهشمنديم اجازه انتشار برخي از مطالب مفيد را در وبلاگ بدهيد
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 4:46  توسط مرضیه  | 

روزی پسر کوچکی از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: تو هيچ‌گاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها ت

روزی پسر کوچکی از مادرش پرسيد: چرا گريه مي

روزی پسر کوچکی از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: تو هيچ‌گاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زنها بي‌دليل گريه ميکنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟....

خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه‌هايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي‌رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.
او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: مي‌بيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهايه روحتنها براي تو اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

 

کني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: تو هيچ‌گاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زنها بي‌دليل گريه ميکنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟....

خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه‌هايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي‌رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.
او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: مي‌بيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

 

وانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زنها بي‌دليل گريه ميکنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟....

خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه‌هايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي‌رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.
او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: مي‌بيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 1:14  توسط مرضیه  |